تبليغاتX
هللویاه

 

 

کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !

کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !

کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !

کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !

کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !

کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:20  توسط  مرسده   | 

من و شب

من و سیاهی

من و دنیای خیالی

من وآرزوی پرواز

من وعشق یک هم آواز

من و وحشت از تباهی

من وترس بی پناهی

من وراه نیمه روشن

من وبیم فرصت کم

من وحسرت یک همراه

من وکوله بار غمها

من و اوج نا امیدی

من وصبر تا سپیدی

من و من

من وستاره

من وقصه ای دوباره

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:3  توسط  مرسده   | 

               سفر

« سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد »

« صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم. »

 و بار دگر ، در زير آسمان "مزامیر"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره می‌کردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» می‌خواندم.
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره می‌کردند.

کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه می‌کردند.

و در مسیر سفر روزنامه‌های جهان را
مرور می‌کردم...

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر


شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

 

اقتباس از وبلاگ دوستم حامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:40  توسط  مرسده   | 

                 دوستت می دارم

               اغلب به این معناست که:

             می خواهم تصاحبت کنم!

              عشق موجود نیست!

             در خواستش نمی توان کرد!

            می تواند ببالد،

            یا  بمیرد!

           دوستت دارم

           با تو قسمت می کنم

           با تو تحمل می کنم

           دوستت دارم.........

                                                   مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:55  توسط  مرسده   | 

 

در دو روز عمر کوته ، سخت جانی کردم

با همه نامهربانان ، مهربانی کردم

همدلی ، هم آشيانی ، هم زبانی کردم

بعد از اين بر چرخ بازيگر ، اميدم نيست نيست

 آن سرانجامی که بخشايد ، نويدم نيست نيست

هديه از ايام ، جز موی سپيدم نيست نيست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکايت از دو رنگی های ياران کرده ام

گر چه شکوه بر زبانم می فشارد استخوانم

من که با اين برگ ريزان ، روز و شب سر کرده ام

صد گل اميد را در سينه پرپر کرده ام

دست تقدير زمانم ، کرده هم رنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته

پيش رو نقش سرابی

هوشيار افتاده مستی

در خرابات خرابی

 

مهربانی کيميا شد

مردمی ديری است مرده

سرفرازی را چه داند

سر به زيری سر سپرده

می روم دل مردگی ها را ز سر بيرون کنم

گر فلک با من نسازد ، چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدايي خط کشم

در سرود آفرينش نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسيار پيمان ديده ام

بس ملامت ها کز اين نامردمان بشنيده ام

سر دهد در گوش جانم ، بوی همرنگ شبانه ام

من که عمر رفته بر خاکستر غم چيده ام

زين سبب گردی ز خاکستر به خود پاشيده ام

گر بمانم يا نمانم ...

بنده پير زمانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 13:21  توسط  مرسده   | 


O you are really such a pretty one آه تو واقعا زیبا هستی
I see you've gone and changed your name again میبینم که رفته ای و دوباره نامت را عوض کرده ای
And just when I climbed this whole mountainside بودم زمانی که تمام این کوه ها را بالا آمده آنهم
To wash my eyelids in the rain تا دوباره پلک هایم را در باران بشویم

I lit a thin green candle شمع سبز نازکی را بر افروختم
To make you jealous of me, تا تورا حسود خود کنم
Then I took the dust of a long sleepless night سپس غبار شب بلند بی خوابی را
I put it in your little shoe. در کفش کوچک تو ریختم
And then I confess'd that I tortured the dress و اعتراف کردم که لباس هایت را شکنجه کردم
That you wore for the world to look through همان لباس هایی که پوشیده بودی تا جهان تورا آنکونه ببیند

And just when I was sure و هنگامی که به راستی مطمئن شدم
That his teachings were pure که تعالیم او ناب و خا لص بود
He drowned himself in the pool, او خودش را در استخری غرق کرد
His body is gone, but back here on the lawn /td> بدن او محو شد ولی آنجا روی چمن
His spirit continues to drool روحش هنوزآب پس می آورد

An Eskimo showed me a movie اسکیمویی فیلمی به من نشان داد
He'd recently taken of you که به تازگی از تو گرفته بود
The poor man could hardly stop shivering مرد بیچاره ای که به سختی میتوانست، بگیرد جلوی لرزیدنش را
His lips and his fingers were blue و لبها و انگشتانش کبود شده بود
I suppose that he froze فکر کردم که یخ زده
When the wind took your clothes و قتی باد لباسهایت را با خود برد
And I guess he just never got warm و فکر کردم دیگر هیچ وقت گرم نخواهد شد
But you stand there so nice ولی تو به زیبایی ایستاده بودی
In your blizzard of ice در آن طوفان و یخ
O please let me come into the storm آه، مرا نیز به طوفان راه بده


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:50  توسط  مرسده   | 

 

نامه‌ای به مسیح‌ 
 

 

با سلامی گرم‌تر از آفتاب

                  با درودی پاک‌تر از جان آب‌

می‌نویسم نامه‌ای با خون دل

                  تا قلم از گفتنش گردد خجل‌

می‌نویسم نامه با خون جگر

                  بهر عیسی آن خدای پر گهر

آنکه یادش قلب‌ها را شاد کرد

                   با کلامش عاشقان را یاد کرد

آنکه جان‌ها را به نانی زنده کرد

                  عشق خود را در جهان پاینده کرد

قدرت لمسش به جسمی روح داد

                   پایداری را به ما چون کوه داد

غرق افکار پریشان بوده‌ام

                  خار چشمی چون مغیلان بوده‌ام‌

درد دل‌هایم دل یاران شکست

                  ناله‌هایم بر دل جانان نشست‌

کوه صبرم همچو کاهی خار شد

                    بر دل سرد زمان هموار شد

آسمان سرخ قلبم غم گرفت

                  دشت سرد سینه‌ام ماتم گرفت‌

قطره قطره اشک من دریا شده

                 شادی و شوقم دگر رویا شده‌

یک شب از شب‌های تار و دردناک

                روزن امید من شد تابناک‌

با دم گرمش به گوش جان من

                گفت‌: برخیز ای غمت بر جان من‌

ای مسیحا جان من قربان تو

                ای همه ایمان من از آن تو

جام عشقت بر دل و جانم نشست

                سُکر روحت زاری‌ام در هم شکست‌

هر کلامت مرده‌ای را زنده کرد

               اشکهایی را به لب‌ها خنده کرد

در کلامم قدرت و جان داده‌ای

             بر وجودم روح ایمان داده‌ای‌

بعد از این امید "ویدا" گشته‌ای

            بهر هر دردش تسلی گشته‌ای‌

هر کلامت در کتابت جاودان

            ما همه بر این گلستان باغبان‌

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط  مرسده   | 


فرود از عرش

 

 

مسیــح ای عشـق روحـانی، زدی در دل مـرا آتـش

خدا بودی شدی خالی، تو خود گشتی فرود از عرش

شـدی خـادم در این وادی،گـرفتـی ذات انـسـانی

نمـودی تـرک بالا را، کـشیـدی ذلـت و خــاری

ز فیض اب شدی مصلوب، تو ای محبوب جان ما

مـطـیـع او بـگشـتی فـدیـه بهـر کـل انـسان‌هـا

ز غـایـت سرفرازی تو، تو ای عیـسی خداوندی

خـدا دادت تو را نـامی کـه مـافـوق هر انـسانی

کـند سجـده هـر انـسانی به‌نـام تـو مسیـح عـیسی

چه در ارض و چه در دریا، چه در اسفل چه در اسما

زبـانـم بـازگـویـد ز اعـمـال تــو ای عــیســی

که فریـادت زنم از دل، جـلالت مـی‌دهـم شـاها

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:25  توسط  مرسده   | 

 

 

 

 

سنگ عشق


زمين عاشق شد و آتشفشان كرد

و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت.

 خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد

تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هروقت كه روحم يخ مي كند،

 سنگ آتشينم سرد مي شود

و تنها سنگش باقي مي ماند

و هروقت كه عاشقم،

سنگ آتشينم گُر مي گيرد

و تنها آتش‌اش مي‌ماند.


مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.


مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.


***


سيل عشق


عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛

 و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت

و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.


سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.


فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.


***


مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است.

 زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود

و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد

 و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد

 و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!


***


رنگ عشق


در و ديوار دنيا رنگي است.

رنگ عشق.

خدا جهان را رنگ كرده است.

رنگ عشق؛

و اين رنگ هميشه تازه است

و هرگز خشك نخواهد شد.

 از هر طرف كه بگذري،

لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت

و رنگي خواهي شد.

اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛

شاد باش و بي پروا بگذر،

كه خدا كسي را دوستتر دارد

كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 8:31  توسط  مرسده   | 

 

 

 

 

خدای من 

 

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

 
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم


درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان

 
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر


عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم

اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شعور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لا جرم شعرم به آتش سوختي

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:50  توسط  مرسده   |